حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود
افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند
و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند

|
حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند
+ نوشته شده توسط شبنم سادات در یکشنبه 29 آذر1388 و ساعت
8:36 |
شوخی شوخی
چشمهای تو کار دست دلم داد شوخی را کنار بگذار من جدی جدی عاشق تو شده ام!
+ نوشته شده توسط شبنم سادات در دوشنبه 16 آذر1388 و ساعت
11:14 |
شعر خانه دوست سروده فريدون مشيري در پاسخ شعر نشاني اثر سهراب سپهري
من دلم ميخواهد
خانهاي داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو
هرکسي ميخواهد وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند
شرط وارد گشتن شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن يک دل بيرنگ و رياست
بر درش برگ گلي ميکوبم روي آن با قلم سبز بهار
مينويسم اي يار خانهي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد دگر خانه دوست کجاست؟ این هم شعر نشاني از سهراب سپهري
در فلق بود كه پرسيد سوار آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت: نرسيده به درخت،
كوچه باغي ست كه از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازهي پرهاي صداقت آبي است
ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در ميآرد، پس به سمت گل تنهايي ميپيچي،
دو قدم مانده به گل، پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني
و ترا ترسي شفاف فرا ميگيرد در صميمت سيال فضا، خش خشي ميشنوي:
كودكي ميبيني رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانهي نور
و از او ميپرسي
خانه دوست كجاست؟
+ نوشته شده توسط شبنم سادات در یکشنبه 8 آذر1388 و ساعت
12:30 |
به گنجشک گفتند، بنویس:
عقابی پرید. عقابی فقط دانه از دست خورشید چید. عقابی دلش آسمان، بالش از باد، به خاک و زمین تن نداد. * * * * *
عرفان نظرآهاری + نوشته شده توسط شبنم سادات در چهارشنبه 4 آذر1388 و ساعت
10:21 |
من از روئیدن خار سر دیوار فهمیدم
که ناکس کس نمیگردد به این بالا نشینی ها + نوشته شده توسط شبنم سادات در سه شنبه 3 آذر1388 و ساعت
11:13 |
نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی...
+ نوشته شده توسط شبنم سادات در سه شنبه 3 آذر1388 و ساعت
10:7 |
نه تو حرف می زنی نه من + نوشته شده توسط شبنم سادات در شنبه 30 آبان1388 و ساعت
12:16 |
آنگاه كه غرور كسی را له می كنی آنگاه كه كاخ آرزوهای كسی را ویران می كنی آنگاه كه شمع امیدكسی را خاموش می كنی آنگاه كه بنده ای را نادیده می انگاری آنگاه كه حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه كه خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری می خواهم بدانم، دستانت را بسوی كدام آسمان دراز می كنی تا برای خوشبختی خودت دعا كنی...
+ نوشته شده توسط شبنم سادات در چهارشنبه 27 آبان1388 و ساعت
11:33 |
|
|